تبلیغات
فصلی تازه - مانتو صورتی
اطلاعیه ها
مانتو صورتی
تاریخ ایجاد مطلب : شنبه 7 اسفند 1389.:نویسنده: حسین


این روزها پدیده «تاخیر در ازدواج» توسط رسانهها و كارشناسان بررسی میشود اصلا موضوع حادی نیست كه بخواهیم برای آن وقت بگذاریم و آن را ریشهیابی كنیم، بلكه با شنیدن دیالوگ دختر و پسری كه روی نیمكت پارك – با در نظر گرفتن فاصله شرعی و قانونی میكند به عبارتی 20 متر- لم دادهاند، مشخص میشود به آنصورتی كه غلو میشود، تاخیری وجود ندارد...

«چقدر این مانتو صورتیه بهت میآد. انگار واسه تو دوختنش.»

« یعنی میخوای بیای منو بگیری؟ این یه جور خواستگاری غیرمستقیمه؟ آره؟ ببین... چیزه... من اصلا آمادگیشو ندارم. وای خدای من، چه غلطی كردم این مانتو رو پوشیدم... آخه چرا اینقدر بدون مقدمه؟ نه، نه، نمیتونم قبول كنم. من هنوز كلی كار دارم كه باید انجامشون بدم. باید درسمو ادامه بدم....»

«ولی من...»

« ولی من چی؟ میخوای بزنی زیر حرفت؟ اومدی اسم گذاشتی روی دختر مردم میخوای بری؟ (اشك زنانه!) وای خدای من. دیدی بیعصمت شدم! چقدر به من گفتن به پسرا اعتماد نكن، چرا گوش نكردم؟ حالا جواب خونوادهام رو چی بدم؟»

«میشه یه لحظه آروم بگیری؟»

«آروم بگیرم؟ واقعا توقع داری آروم بگیرم؟ همتون مثل هم هستید. تا میبینید دختری بهتون دلبسته، فكر میكنید خبریه. اصلا اگه میاومدی خواستگاری هم خانواده ام محال بود قبول كنن منو بدن به آدم آس و پاسی مثل تو. هیچ جلوی آینه به قیافت نیگا كردی؟ شغل درست و حسابی كه نداری، پول و پله كه نداری، موقعیت اجتماعی كه نداری، من نمیدونم چی فكر كردی كه اومدی خواستگاری.»

« حیف شد.»

«چی حیف شد؟»

«كه خونوادت راضی نمیشن.»

« كی گفته راضی نمیشن؟ یعنی درسته كه یه مقدار سختگیری میكنن، اما اگه من بخوام محاله نه بیارن.»

«آخه من كار درست و حسابی كه ندارم، اونا هم حق دارن نگران دخترشون باشن.»

«خب با هم میگردیم یه شغل خوب واست دست و پا میكنیم.»

«آخه پولم ندارم.»

«عزیز دل آینده من! اول زندگی كی پول داره كه تو داشته باشی؟»

«آخه بدبختی اینه كه قیافهام ندارم.»

«اتفاقا خیلی هم خوبه كه قیافه نداری! من اصلا دوست ندارم چشم كسی دنبالت باشه. اینجوری دوام زندگیمون هم بیشتر میشه.»

«باید فكر كنم!»

«اوكی، فكراتو بكن، فقط تاخیر نكن كه دارن رومون تحقیق میكنن، اونوقت میفهمن دلیلش ماییم. نمیخوام اول زندگی حساسیت رومون باشه. وای خدای من، حالا لباس چی بپوشم؟ نوبت آرایشگاه نگرفتم، چقدر كار دارم من. تو چرا هیچی نمیگی؟ تو هم هیجانزدهای، نه؟! یه چیزی بگو دیگه.»

«دارم فكر میكنم.»

«داری زیادی سخت میگیری. به چی داری داری فكر میكنی؟ به من بگو، با من راحت باش، من شریك زندگیتم، حق دارم بدونم كه توی ذهنت چی میگذره!»

«دارم به این فكر میكنم كه یه حرف مفت چطور سرنوشت آدمو عوض میكنه.»

«یعنی حالا از اینكه با من ازدواج كردی پشیمونی؟!»




برچسب: مانتو ,  مانتو صورتی ,  فصلی تازه ,  استهبان ,  آبشار استهبان ,  دوزخیان ,  duzakhiyan ,  ملاقات با دوزخیان , 
نظرات شما ()