تبلیغات
فصلی تازه - شقایق
اطلاعیه ها
شقایق
تاریخ ایجاد مطلب : جمعه 22 بهمن 1389.:نویسنده: حسین


شقایق گفت با خنده : نه بیمارم نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یكی از روزهایی كه زمین تبدار و سوزان بود

....

به ادامه مطلب مراجعه نمائید .

شقایق گفت با خنده : نه بیمارم نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یكی از روزهایی كه زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشكیده ،
 تنم در آتشی میسوخت
ز ره آمد یكی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود
نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود
اما طبیبان گفته بودندش اگر یك شاخه گل آرد
از آن نوعی كه من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش
آندم شفا یابد چنانچه با خودش میگفت
بسی كوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده و یكدم هم نیاسوده
كه افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاكم جدا كرد و به راه افتاد
و او میرفت و من در دست او بودم
 و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشكر از خدا میكرد
پس از چندی هوا چون كوره آتش
زمین میسوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت
به لبهایی كه تاول داشت گفت اما چه باید كرد?
در این صحرا كه آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد كه وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل كه جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را
چنان میرفت و من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم میسوخت اما راه پایان كو?
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان كو?
و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت
كه ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او كم شد
دلش لبریز ماتم شد
كمی اندیشه كرد آنگه
مرا در گوشه ای از بیابان كاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشكافت زهم بشكافت
اما آه...
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میكرد
نمیدانم چه میگویم
بجای آب خونش را به من میداد
و بر لبهای او فریاد
بمان ای گل كه تو تاج سرم هستی
برای دلبرم هستی بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد.....

كابر گرامی نظر فراموش نشود.



موضوع: ادبی ,  عشقولانه , 
برچسب: شقایق , 
نظرات ()